قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3389
تاريخ الفي ( فارسى )
كوكب رسانيم . و اكنون چون صلاح الدّين قلعهء صفد را محاصره دارد و جمعى از امراى او قلعهء كوكب را نيز مدتى مديد است كه محاصره دارند و در آن صحرا و دشت تمام از سپاه ايشان پر است ، پس روز روشن ما بههيچوجه خود را به قلعهء كوكب نمىتوانيم رسانيد . مصلحت آن است كه شبها راه برويم و روزها در بيشه و غارها پنهان باشيم . » آخر الأمر ، همچنين سلوك نموده از صور تا به حوالى قلعهء كوكب رسيده . اتفاقا آن روز كه ايشان در حوالى قلعهء كوكب آمدند و منتظر آن بودند كه چون شب درآيد خود را به قلعه رسانند ، يكى از سپاهيان آن اميرى كه آن قلعه را محاصره داشت با جمعى از خدمتكاران خود به شكار بيرون رفت . و چون به آن صحرا درآمد شخصى از دور در نظر ايشان بهصورت فرنگى بازنمود . چون نيك تفحّص نمودند ، فرنگى [ ى ] بود كه او نيز در آن صحرا به قصد شكار مىگشت . اين جماعت خود را به آن فرنگى رسانيده دستگيرش كردند . چون از وى به ضرب كتك و شكنجه حقيقت حال پرسيدند ، مشخص شد كه دويست سوار در اين كوهها پنهان است كه مىخواهند كه تا امشب خود را به اين قلعه رسانند و آزوقه و آلات حرب به ايشان رسانند و خود نيز ممدّ و معاون ايشان باشند . آن شخص آن فرنگى را گرفته نزد امير قايماز نجمى - كه امير و سردار آن لشكر بود - آورد . امير قايماز به مجرّد شنيدن آن خبر سپاه خود را جمع آورده و آن فرنگى را پيش انداخته آنچنان خود را به آن غار كه ايشان به خاطرجمع در آنجا خوابيده بودند رسانيد ، كه مطلقا ايشان خبردار نشدند ، مگر وقتى كه مجاهدان راه خدا با شمشيرهاى برّان دور ايشان گرفته بودند . پس آن دويست سوار را بالتمام به قتل رسانيدند ، غير از سه نفر . يكى آن فرنگى كه ايشان را به آنجا آورد ؛ چه ، امير قايماز نجمى او را امان داده بود ، و سرداران طايفه را كه از قبيلهء اسبتاريه بودند نكشت ، بلكه ايشان را محبوس گردانيد و با آن سرها پيش صلاح الدّين كه هنوز در پاى قلعهء صفد بود فرستاد . چون نظر صلاح الدّين بر آن دو شخص افتاد پرسيد كه « از كدام طايفهء فرنگايد ؟ » معلوم شد كه از اسبتاريهاند . صلاح الدّين چون بهواسطهء آنكه دو طايفه از فرنگ را كه عبارت از دوايه و اسبتاريهاند بسيار شديد العداوت با اهل اسلام يافته بود ، از اين دو طايفه هيچكس را زنده نمىگذاشت . بنابراين ، ايشان را حكم به قتل كرد . و در اين وقت كه ايشان را مىخواستند كه بيرون برده به قتل رسانند ، يكى از ايشان روى به صلاح الدّين آورده گفت : « ما را گمان آن بود كه ما را به مجرّد نظر بر طلعت تو افتد از قتل خلاص خواهيم شد ؛ چرا كه از براى تقويت دين كسى شمشير مىزنى كه به اعتقاد شما رحمة للعالمين است . » و چون صلاح الدّين اين كلمه شنيد از قتل هر دوى ايشان درگذشت .